محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
936
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
س 1 : فا : و گروهى آن را غزو سليمان گويند و سليمان غزو دوست داشتى و مر او را خبر آمد كه به زمين يمن بتپرستانند نخست سليمان بساط را راست كرد و سپاه را بر بساط بر نشاند بران صفت كه ياد كرديم . پس باد را بفرمود تا بساط را برداشت تا از زمين شام به يمن رود و گذرش بر زمين حجاز بود . سليمان به مكّه رسيد . باد را بفرمود تا آن بساط را بنهاد و خانهء مكّه را طواف كرد و گفت از اين زمين پيغامبرى بيرون آيد از عرب و نشست وى به مدينه بود و گورش هم آنجا ، و بر روى زمين خداى تعالى را هيچ آدمى از وى گرامىتر نبود . پس از مكه برخاست و از زمين حجاز بيرون شد ، و راه گذرش بيابان سبا بود و گرما سخت گرم و خلق تشنه گشته بودند . پس سليمان خواست كه از كار آب آگه شود و بداند كه آب كجا است و از كدام طرف نزديكتر تا پيدا كند ، و هيچ چيز راه به آب نمىبرد مگر هدهد . پس سليمان هدهد را طلب كرد و نيافت او را در ميان مرغان . گفت : قوله تعالى : * ( وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ . . . 27 : 20 ) * هدهد رفته بود و آنجا رسيده كه بلقيس بود و بدان ناحيت سبا زنى بود ملكه و آن همه ناحيت سبا فرمان او كردندى ، و آن نواحى را پادشاه او بود و گويند در جهان كه از يوسف گذشت ، هيچكس به ديدار بلقيس نبوده است ، زيرا كه مادرش پرى بوده است و او پرىزاده ، و پدرش از ملوك بود . . . ص 418 - 419 س 25 : ص و صب : [ بلقيس ] گفت من هديهاى بفرستم به وى دنياوى ، اگر بپذيرد دانيم كه دنيا خواهد . آن سرهنگان را آن سخن خوش آمد و بلقيس هديهاى بساخت و رسول بيرون كرد و چنين گويند كه دو خشت بود سيمين و دو زرّين - ص 419 - . . . الخ . ص 420 س 4 : فا : سليمان ديوان را بفرمود تا الماس بياوردند و يكى مورچه بياوردند با يكى موى به دندان گرفته تا آن ياقوت را بسنب . پس آن وصيفتان را بياوردند تا نان دادند و پيش از طعام فرمود تا طشت و آبدستان آوردند تا دستها بشستند . و رسم چنان است كه چون آب بر دست ريزى مر زنان را كف دست پيش آوردند ، و چون آب بر دست مرد ريزى پشت دست پيش آورد . و نيز چون آب بر دست زنان ريزى آستين بر نزنند ، و مردان آستين برزنند . پس سليمان رسول را باز گردانيد و آن هديه ها بپذرفت و رسول را گفت : * ( ارْجِعْ إِلَيْهِمْ . . . 27 : 37 ) * س 6 : ص و صب : لا طاقة لهم بها . گفت باز شو كه من بديشان همى آيم با سپاهى كه ايشان را بدان طاقت نيست * ( وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ . . . 27 : 37 ) * يعنى اسير كنيم و ذليل و از آن شهر بيرون كنيم . رسول بازگشت و بلقيس لشكر گرد كرد كه سوى سليمان آيد و مسلمان شود . . . س 9 : فا : پس بلقيس سپاه كرد كه پيش سليمان آيد و مسلمان شود ، و هر وقت كه بلقيس به سفرى شدى دور يا نزديك آن عرش ( ؟ ) خويش را به هفت خانه اندر نهادى و هر خانهاى جدا قفلى برافگندى و هزار مرد را پاسبان آن كردى ، و كليد آن خانه با خويشتن داشتى . و ميانشان دو روزه